سوار بر ماشین می روم.....
چشمانم با پیاده روها تلاقی می کند...
فکر می کنم............
چه کسانی که اینک به ابدیت کوچ کرده اند..روزی از همین پیاده روها گذشته اند...
در آغوش مادران...
و شاید دست در دست محبوبهایشان...
گریان و خندان....
ناگهان دلم می گیرد
من هم درست از همان پیاده روها می گذرم
من هم روزی به ابدیت کوچ می کنم...
و کسی نمی داند کدامین روز.....؟؟؟
می دانم !..روزی می رسد
و کسی دیگر از همین پیاده روها می گذرد
از همین پیاده روهای ساده و عریان
و به همین ها فکر می کند...
که من امروز فکر می کنم.......